|
یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظهای چند بر این آب نظر کن آب آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم (فریدون مشیری) + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 2:3 توسط رضا |
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...هر که با ما بود از ما می گریخت ...چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم......!!!!!!!!
روي من شرط نبند .. جاي تکخال قمار .. جاي يک اسب سياه .. پاي ميدان شکار .. بر سرم عشق نپاش .. مثل باران تگرگ .. مثل يک شوخي تلخ .. بين مهماني مرگ .. پشت من راه نيا.. همچو يک عاشق ناب .. باورت را نفرست.. رو به من،رو به سراب .. هستي ات را نفروش!!!!!!! + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 2:2 توسط رضا |
|
| ||||||